عاشقانه یا پراز نفرت free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
بالا نویس: این پست همان پاسخ به عنوان وبلاگم هست که از آغازش قصد داشتم روزی بسرایم!
پس به نظرم مهمترین و زیباترین شعری است که تاکنون سروده ام.

(تقدیم به همسرم) عاشقانه یا پر از نفرت
نگاه اول
حس ام را تاب می دهی
تا دل ، بی تابِ
نگاه تابناک بعدی ات شود
چشمان ات آفتاب
بر تن تاب خورده ی
بی تابم
که می تابد
تاب اینهمه بی تابی نمی آورم.
خاطره هایت را به گوشه نگاه منسنجاق می زنی
و من سال ها است پلک نمی زنم
شعاعی که شوق چشمانم را
به قامت شانه هایت می رساند
می شود همان دایره چشمهایت
که تیرگی را بندگی نمی کند.
شب را سراسر
در حاشیه خواب های تو پرسه می زنم
تا تندیس تبسم صبح
از دست انداز بی قواره قرن های روی دست مانده
دست به دست
رد شود
نه !! دست روی دست نمی گذارم
به سان شبنمی سرد ، از اندام خیس تو
قطره قطره می چکم...
حالا که خورشید از گردن به پایین
لای کوه ها گیر کرده
می بوسمت
و بر عاشقانه های زندگی پرده می کشم
باور نداری؟
بیا عشقمان را عوض کنیم !!
پی نویس:
۱- آخرین شعر از این دفتر ،
تقدیم به همسر عزیزم "ثمین مامقانی نژاد" در سخنگاه من
باور ناب ( هبوط مترسک )
حالا که نگاهت بیراهه می رود
داد نزن !
می دانم حماقتم را
امضا هم که ندارم
انگشت می زنم
تصور اشتباهم را
که " غربت من هر چی که هست"
"از با تو بودن بهتره "
نگاه هرزآلود این جمله بی شرم
زیر آوار حرمت کلمات
قلنج مدادم را شکست
و من رفتم تا گروگان گردباد شوم
چه خوش خیال
در این خانه بی سقف
به بهانه بارانی که بی بهانه می بارد
چتر نیاور!
که نوازش را نم پس می دهد
از دیوار محکم غرور
پس این لقمه را بالا نمی آورم
و سرنوشتم را از ترسش
داغ ، داغ ، سر می کشم
تو که نمی دانی
وقتی خورشید به خوابی دو پهلو می رود
من بی تو نه توان بوسه دارم
نه تحمل شکنجه موزون باد
ولی در اکران کنایه های بی تسلسل
سطری پر از نقطه های برهنه را
به بند کشیده اند
و در توهمی از عروج
تازیانه می زنند
آخر سقوط هم که دل می خواهد
پس بگذار در این سرگیجه مدام پاهام
کلاه کهنه مترسک
هبوط کند از رفت و آمد مکرر زاغ
تو که نمی دانی ، گذر تو از من
زبان مشترک من و سکوت است
و فتح قله های بی تو
پس بدان ، سیاه نویسی که
رعشه وار می گرید
معبود من است
که از آواز چشمهای خسته ام
به رقص امده
و بدان ، تابش نگات
در فصل آبریز دیده هات
پشت بغض بی صدات
تبلور حضور یک باور ناب است
میان انجماد برزخ غم
که
"ساده نبود گذشتن از تو برام "
"ساده نبود کوچ تو از لحظه هام"
بردیا ، 10 فروردین 88 ، ساعت 00:55 بامداد
پی نوشت :
1- با سپاس فراوان از آقای " حمید حامی " که مرا در اجرای این دکلمه یاری کردند ، لذا این بار دکلمه بسیار متفاوت تر است. اگر لینک نخست خراب بود لطفا کمکی ها را امتحان کنید :
2- دوستان ، از شما به دلیل پست زودرس عذر می خواهم ، راستی یازدهم فرودین تولد من است . نمی دانم چرا همیشه شب تولدم باران می بارد. اولین هدیه را سالها پیش مادرم به من داد، همان غزلی که از اینجا می توانید بخوانید.
سرسام گرفتم
ديگر آمدنت را فال نمي گيرم
آخر تو اينجايي
نه در اعماق مبهم فنجان قهوه
ديگر آغوشت را آرزو به دل نيستم
آرزوي بازگشتت را دلم سقط كرده بودم
ولی وقتي كوچه
زير نگاه ماه تب مي كند
غربتي تلخ با شمارش معكوس
پَرت مي شود از تپانچه اي كه
شقيقه ام را نشانه رفته
مادر ، مي داني با تو هستم
مجالم ده تا باز هم بگويم
اينجا مردمكي سرد
خيره به دود سيگار
اينبار
وقت رفتن است
در حواشي قلب رگ بريده ام
ديده ام
درد ، دنبال جفت خويش است
آخ كه تمامي تنم تير مي كشد
تو مي داني مادرم
اين منم
مهد گورستان هاي پكيده و متروك
كاشف بوسه
بنيانگذار مرداب
صد سنگ ، چشمان مرا
در هوس روزنه اي نور بسته است
مادر
تو كه رفتي دنيا برايم قفس شد
و هيچ دستي برايم آب و دانه نريخت
مادرم
نگاه كن
در اين سال گنگ بي بهار
پاي گلدانهاي خشك ياس
رازقي مرد
و تشنج ابرهاي راكد
همان قصه بام و باران است
به تخلص لفظ مضمونم
پدرم
تمام شور ثانيه هاي رفته
در بدرقه مهربانيهاي تو خلاصه شد
تو نگاه كن
اظطراب انگشتانم را
شعري نطفه بست
كه در پيوستگي شب ملول
مي نشيند بر گندم زار چشم تو
مهربان پدرم
مبادا غصه دار شوي
مبادا بفهمي بعد رفتنت
چگونه در خودم له شدم
نمي دانم رفتنت مرا برد
يا مسافر بودنت مرا راند
هنوز هم مثل وقت رفتنت وقتي باران مي بارد
نبض بي قرار پنجره
جايگزين ساعت شماطه داري است
كه مالامال درد است
مادرم ، پدرم
قاموس نگاهتان را
وصله مي زنم به اشك خدا
زيباترين لحظه هايم
پاي ساده ترين دقايقتان

بردیا ، دوم فروردین 1388 ، ساعت 3:20 بامداد
پي نويس:
1- نيوتن من بودم كه سيب را از هفت سين درختت به تاراج بردم. جاذبه دستهاي تو همان قانون اول من بود.

قصيده من
چگونه سپيد شدي؟
وقتي وزن بيت هايت
بر سينه دفترم افتاده
وقتي اين كاغذ بخيل
جرأت حمل واژه هايت را ندارد
چه انتظار از قلم مست
كه چون رقاصه اي دوره گرد
مي تابد و مي نالد
و در انتهاي سطر خواستن
عربده مي كشد!
وقتي عدم
به حضور شانه به شانه تنهايي ام
غزل غزل ، موميايي شده
چه انتظار از استخواني مچاله
كه رخوت مفاصلش را
طفره مي رود.
و تو اي كابوس روئين تن !
فكر مي كني نديدمت؟
سپيده دمان
سوار بر اسبي چموش
در تقاطع نفرت و عشق
به انتظار بودي
تا بشنوي آهنگ تپش هاي قلب خورشيد را
كه وحشت زده
از بام افق مي گذشت
كابوس روئين تن
در جوار فسيل فانوس گداخته
كه حالا مهمان خاك است
نگاهت به حلقه كدام در آويخته؟
وقتي ذهن بيمارم را مرور مي كني
ميان برگهاي خشكيده خلوت من
پرهيز نكن
پيش آ
در تورم فاصله ها
مرزهاي نا معلوم آشوب را
داغ بر دل سايه هايي است
كه پنجره ها را قسمت كرده اند
چه تقسيم عادلانه اي:
نصف مال تو
نصف هم مال تو!
كابوس روئين تن
من از نجواهاي بي رد و نشان نمي هراسم
من سايه دار لحظه هاي مبهم پريشاني ام
بس است
بي خيال من شو!

برديا ، پانزدهم بهمن 87 ، جايي كه زمان و مكان نا معلوم است
پي نويس:
1- مي بينيد دوستان ؟ دستمال خيس بيابان هم افاقه نكرد! هنوز در تب مي سوزم
2- در پي مشغله فراوان و كمبود وقت ، تصميم گرفتم يك همكار اختيار كنم .
اطلاعات بيشتر را در اینجا بخوانید.

نشسته ام در این کنج ، تنهایی
مقابلم سجده می کند
بگذار بگویم
دیشب دوباره
به یاد " رستاخیز ناقوس ها "
خودم را در خواب دیدم
شانه ام را دستی کشیدم
انگار جای خالی چیزی شبیه بال احساس کردم
گریه های یکریز
چون ثانیه های گریز
سر می خورند روی ساعتم
سراسیمه شلوغ تر از کهکشان
سریعتر از خاک پشت
پر کشیدم
آسمان گفت : هیس !!
گوش کن . . . می شنوی؟
آری ، کسی با لهجه رعد
فریاد می زد در باد
هجای عریان کلامش مرا می خواند
و بال ها
از ترس چهارشنبه های معطل
یک ربع مانده تا صبح
تا ، به ، تا شدند
سقوط کردم
صدای زمین خوردنم آسمان هفتم را از جا کند
بالش پرپرم را در آغوش کشیدم
و گلایه ای سر دادم :
کسی نمی داند هنوز
هنوز تلاقی نگاهم با شیشه های مات
بر مماس گونه هات
معادله یک چند ضلعی مدور است
که چون قلبی گچی
از ارتفاع حقیر اتاق آویزان شده
هنوز در شب وفور واژه ها
قافیه از پرچین بلند شعرم پرید
هنوز در صفحه تسلیت روزنامه
عکس همان باکره ای است
که روزی ترانه ام را در تشت شست
و هنوز هم گاهی
بیابان دستمال خیسش را
بر پیشانی تبدارم می کشد

بردیا ، چهار دی ماه 87 ، نیویورک ، ساعت 11:30 به وقت واشنگتن دی سی
پی نویس:
1- اینبار می رویم به سلامتی سرزمین مادری و فرزندان پاک کورش.... نوش جان...
2- نمی دانم اگر سیاوش قمیشی نبود چه می کردم...
3- در کمال ناباوری کتابخانه مان را فیلتر کردند لذا دامنه ای دیگر ثبت کردیم . دوستان می توانند کتابها و ایبوک هایشان را در آن ثبت کرده و در کامنت یادآوری کنند تا نسبت به تایید آنها اقدام کنم. راستی این هم آدرس
۴- در پی درخواست بسیاری از دوستان دکلمه ای به عنوان سوغاتی گذاشتم:
لینک کمکی: دانلود

در تملک ابلیس
بر تارک دردناکترین لحظه ها
آفتاب را در خیالم قاب کرده
به دیوار شب آویخته ام
پیراهن سیاه شب
وسوسه نوازش ارغوانی مرگ
صد افسوس رنگهام همه سفید
دور انگشتان زمین حلقه می زنند
نگین لاجوردی اش تمام فصل را گریست
که چرا خزان ، خاکستری شده
بامدادان ، قبیله گل های پر پر
در معبد غروب ، پرچم سرخ در دست
با سمفونی آهنگین وداع
تلاطم رنگها را به سوگ اند.
حال تو ای پاییز
این پیراهن رنگین کمان چیست بر تن تو؟ !
دفاع کن اگر می توانی
پیش از آنکه غرقه در اشک شوم
بوی باران گرفتی در دستان اهورا
پیر شدی با همین کودکانه ها
گوشواره های تقدیر هم که سنگینی کنند
می شنوی فریادم را
" آهای انتهای راه
دو رکعت گلایه بگذار
و تنهایی ام را به قنوت ببر "
که پیشانی آسمان دیگر ابری نیست
آلیاژی از هق هق و درد است
من که درد ، سایبانم
می دانم
بغض چشمانم
هیاهوی نقاب های مهاجری است
که بال در بال
به لکنت واژه ها دامن می زنند
و ته سیگارها ، مرگ زمان را
بر سفره ساعت شماطه دار
به سور نشسته اند
پاییز من
سرانگشت همین روزها خواهم مرد
پاهایم را تبری قطع کرد
تورا به برگ برگ ات سوگند
این بار مرا هم با خود ببر
منی که قصیده رفتن می خوانم
ولی باز هستم
مرا تا انتهای کوچه های سرد و بی روح
با خود ببر
با خود ببر

بردیا ، سه شنبه 6 آذر 1387 ، تهران ( پارک جمشیدیه) ، ساعت 03:22 بامداد
پی نویس:
1- به درک که نمی شود باشم ، شرابی برایم بریز!
2- روزگار غریبی ست نازنین ، پاکت سیگار را در پستوی خانه نهان باید کرد
3- آقای غفاری "خبرنگار مجله لاولی دی چاپ لندن" که شعر "دوبیتی دلتنگی" را در هفته نامه شان به زبان بریتانیایی درج کردند . گله مندم حال که از بنده اجازه نگرفتند چرا به جای نامم به عنوان شاعر نگاشته اند " یک شاعرایرانی" !!
4- این هم نام من به زبان پارسی باستان (میخی) !!
به کی حبس ابد می دهی؟
هنوز ستاره های بی رحم
به رویای نا تمامم چشمک تعارف می کنند
ماه ، غریبانه
فاصله را دید می زند
هیچ آشنایی اشکهایم را ندید
تراکم قطره های خونم جویباری شد
که به هر زمینی رسید خشکید
دیده ام گریان ولی گونه ام کویر
حرفی ندارم
چگونه فراموش کنم
آن روز هنگام غروب
باران ، پنجره اتاق را خیاطی می کرد
هر قطره اش که به شیشه می خورد
قلب زلالش هزار تکه می شد
نگاهم که به دوردست گره می خورد
دلم برای خاطره ای سوخت
که زیر خلوارها غصه مدفون است
آسمان رعدی زد و نعره ای کشید
تو دور شدی و من دور تر
پیچ جاده را که رد کردی
چشم سیاه مستم دیگر تورا ندید
دلهره ای می دوید درخیابان خیس
سنجاقکی جار زد: آتش گرفتم !!
و بند بند ذهنم پر شد از
شاخه خشک پیچک تنهایی
آن روز هرگز برایم شب نشد
چون غروبش سالها طول کشید
بارها بغض کردم
ولی نخواستم خطای این اشکهای منبسط را
گونه های مسیحایی ات به دل بگیرد
بعد از تو
کسی گریه ام را به شانه نگرفت
و روحم به اعماق زمین پر کشید
حالا که زمان آبستن آینده است
و درخت ، با شور و شوقی پوچ
انتظار آفتابی گرم در دلش یخ زده
ناچار بر سکوی کنار پنجره می نشینم
و غرق در کاغذی که با نام تو سیاه شده
هبوط غربت را به احترام صدا
یک قرن سکوت می کنم
همیشه به یادت هستم
شب هایی که حتی جغد ها هم خوابند
اگر باران می دانست معنی انتظار را
آن روز بی پروا
هرگز بر خیسی پنجره دامن نمی زد
و هنوز به قنوت گریه نرسیده سلامم نمی داد
ناگاه زمین چشمانم
در منظومه یادت سریع چرخید
دهانم طعم پوچی گرفت
درهای پنجره را تا انتها باز کردم
گیلاسم را پیش کشیدم
و ابر ، به سلامتی این همه تنهایی
شرابی برایم ریخت
بردیا ، 6 آبان ماه 1387 ، ساعت 4:38 بامداد ، تهران (قلهک)
پی نویس:
1- دوستان جدید ، تاکید میکنم لطفا از گذاردن کامنت بی محتوا بپرهیزید چراکه یاران قدیمی تر بر روال کاری واقف هستند. همگی در اینجا مجموعه ای از فرهیختگان هستید و وجود تک تک شما مایه مباهات من است.
2- دکلمه را با دو فرمت و حجم مجزا گذارده ام:
فرمت MP3 (1/5 مگا بایت) : دانلود
فرمت AMR ( مخصوص گوشی همراه) : دانلود
(برای دانلود روی لینک راست کلیک کرده و
Save target as را انتخاب کنید

از کجا آغاز کنم؟
خسته ام از این همه آغاز بی پایان
ابتدا چشم هایم را خط خطی می کنم
تا در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار شوم
این زندان جدید چقدر از قفس دنیا بزرگتر است
و من که روزی دریایی حماسه خوان بودم
وقتی وفاداری دست مهربانی را رها کرد
شدم قطره ای دربند و اسیر
شاید مهم نیست
حالا که بیشترین سرود غم است
رازقی افسانه ای بیش نیست
و قلب شکنی برای زندگی بس است
ولی فردا را چه کنم؟
می دانم . . . شاید . . .
دیگر قافیه های شعر من پشت تلی از رنج گم نخواهند بود
دیگر دلم به اندازه تمام غروبها نمی گیرد
دیگر خبری از مهربانی گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست
آن هنگام ، دوباره چون دریا می شوم
همین دریایی که در قلب هر قطره باران است
اما تو . . . بازهم نیستی
خیال می کردم تا آخر دنیا منتظرت می مانم
ولی عقربه های صبرم به بن بست رسیده اند
و تو بادبادکی را که ته دریا به جلبک ها گیر کرده
بهانه می آوری برای نیامدنت
چگونه عریان ترین حرفهایم را
شبیه هق هق پرنده های پر شکسته یادت بیاورم
من آنقدر طعم تلخ آفتاب های خشمگین را چشیده ام
که محرم ترین آشنای شب شده ام
باور نمی کنی؟
از تیرهای چراغ برق بپرس
که چرا از من خسته اند
و خیابانهای این شهر ، شبها زیر پایم می لرزند
ای کاش من و شب یکی شویم
تن بی جانم در سیاهی اش گم شود
ای کاش بمیرم

بردیا ، 10 مهرماه 1387 ، تهران ، گاندی ، ساعت 00:40 بامداد
پی نویس:
1- دوستانی که در آمریکا و شرق آسیا زندگی می کنند خواسته اند تا علت بارگذاری بسیار سریع این وبلاگ را جویا شوند ، در پاسخ عرض می کنم این تارنما مجهز به یک سیستم هوشمند تغییر IP هست.
2- مدتی است دنبال نت کامل یک موزیک نایاب با نام "MyDeath" می گردم که اجرای مشترک Camel و ERA در سال 1992 است. هر دوستی در این راستا مرا یاری دهد مطمئنا بی پاسخ نخواهد بود.

پاییز خواهد آمد
و من ثانیه ها را سطر به سطر می خوانم تا باز آمدنش را جشن بگیرم
پاییزی که همیشه ویرانی یک دل میان قصه ای
از جنس بغض کوچک یک ابر را در سفرهایش با خود می برد
چه کسی می داند کجای دنیا همیشه پاییز است؟!
به که بگویم گلایه هایم را و ازدحام تنهایی
کنج قرمزترین گوشه های تقویم
و تو ای خدا
بگذار اعتراف کنم نزدت بازگشته ام
آهنگ حضورت آنقدر لطیف و شاعرانه است که مرا مدهوش می کند
تویی که خود دیدی در شعر پر غلط زندگی ام تنها ویراستار او بود.
با لهجه با طراوت شبنم فریاد زدم
" بدون او قصه چون من به پایان می رسد "
پس چرا او را پس گرفتی
در حالی که مرگ شتابان از من می گریخت!
پروردگارا ، تو که حسود نبودی
تو که بهتر می دانستی من انعکاس بی ارزش نور اویم
و کاش....
کاش گلهای سرخ نفهمند درد من چیست
رفت در فصلی که تنها امیدم تو بودی و تنها دلخوشی ام باران
فصل تقارن عشق و نفرت
ساده مثل سادگی هایم
و صد بار دریغ. . . . خدایا
در دادگاه عدل تو. . . . گریه هایم را ندید
گریه هایی که از هرچه بود از شادمانی نبود
افسوس . . . همه چیز نابود شد
کوچه های آبی احساس
و رسم نوازش که در غمی خاکستری گم شد
و تو آخرین کلامم را شنیدی که او را گفتم
پلک نزن . . . خدا روی نگاهت راه می رود!!

بردیا 13 شهریور 87 . ساعت 02:08 بامداد

لحظه ای چشمانم را می بندم
رویاها پیش رویم صف می کشند
نوبتی هم که باشد نوبت تو است
من وتو در سکوتی بی پایان
باز هم شب ، عاشقانه شاهراهی بلورین برایم ساخت
تا سوار بر اسب سپید خیال از جاده نور بگذرم
و به فضای بی ریای نگاهت راه یابم
و تو چه خالصانه چکاوکهای دلتنگی ات را سوی من پرواز دادی
تا در میان آسمان سرخ قلبم پر کشند
و نغمه های دوری و غربت را تصنیف وار
همراه ساز دلکش باد صبا به تو تقدیم کنند...
صد افسوس که تا چشم گشودم ، پیوندم گسست
باز چشمانم را بستم ، دیگر تو نبودی
یکباره همه چیز نابود شد
کاش قلم حقیرم گویای حرف دلم بود
نبودت را تاب نیاوردم
قطره های باران با اشکم ، دوبیتی دلتنگی می ساختند...
من رهگذری تنها ، فراری از ندامتگاه عشق
به قلب خورشید قدم نهادم تا خنکایش
تاول داغ بی کسی ام را آرام کند
طبق عادت ، نیمه شب با چشمانی اشک آلود بر سر مزارت می آیم
تا کتاب زندگی ام را ورق بزنم
ولی باز هم نامی جز تو نمی بینم
تویی که صادقانه می پذیری عاشقانه هایم را

بردیا . 14 مرداد 1386 . ساعت 4:28 بامداد
تقدیم به پسرخاله عزیزم مرحوم مهندس مهدی ریحانی که نبودش قلب مرا جریحه دار کرده است.
لطفاْ از گذاردن کامنتهایی که جنبه خصوصی ندارند به صورت خصوصی بپرهیزید. بی نهایت سپاسگذارم.